تبليغاتX
::. دلشدگی های من .::

دلشدگی های من

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385

 

: پیوندها

 

آفتابگردون
فهیمم
عاطفه
چکاوک
باران
" target="_blank" >نستعلیق
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
لحظه های من

پرنده ی خيال من مقيم کوی تو ،ولی

پرنده ی خيال تو ،کی آشنا به جای من؟

 

خلاف لحظه های تو که بيخبر ز يادمی

برای تو ،بياد تو ،تمام لحظه های من

 

دلم غمين نام تو ،زخشکی کلام تو

دل تو شاد وخرم از،فغان وناله های من

 

سرشک خون ز ديده ام،ز درد تو،زهجر تو

سرشک ديدگان تو ، ز قهقهه برای من

 

چگونه گويمت تو را ؟کجا بجويمت تو را؟

نشانی از وجود خود،بسنده بر نوای من

 

به اشک چشم مست تو،به گاه روز آخرين

هماره اشک ديده وفغان وآه و وای من

 

به مسلخم اگر کشی مرا چه غم زمردنم

اگر رضای تو بود  ،  نبودن و فنای  من

 

ملول وزار وخسته ام ،غمین ودل شکسته ام

از اين جهان گسسته ام ،طبيب کن دوای من

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 

آنگاه که عشق تورامی خوانددرپس او برو

اگرچه راه های عشق سخت وپرشیب است

وآن گاه که بال هایش تورادرخودمی پیچند

آرام گیراگرچه شمشیر پنهان بالهایش

تو رازخم زند

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
انتظار

روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ،

اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
سوختن

شب بود و شمع بود ومن بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

چون شمع نشستم که بسوزم سر راهت

چون اشک چکيدم که ببينم رخ ماهت

بيا بيا که سوختم هميشه به راه تو

بهشت را فروختم به نيمي از نگاه تو


| +| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
دست من گیر

دست من گير که وا مانده منم

                                                        از ره عشق جدا مانده منم

عشق گفتم رخت آمد نظرم

                                                      بی رخت خون چکد از چشم ترم

چشم تر همدم تنهائی ماست

                                                      همدم شام غريبانه ی ماست

شام غربت همه شب بر من مست

                                                   مستی ماست از آن جام الست
| +| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
حاصل انتظار

 

توی  باغچه حياط وقتی موسم خزان تمام شده بود ،با بر خورد قطرات باران وتابش خورشيد حياتی دوباره را آغاز ميکرد.جوانه زد،جوانه ها غنچه شدند،شب را به اميد شکفتن غنچه تا صبح  انتظار کشيد وصبح.....

گل خوشرنگ وبوئی روی شاخه جلوه گری می نمود.سرمست ومتکبر از اينهمه زيبائی،بو  ولطافت ،در انتظار پروانه ماند. با خود می انديشيدکه پروانه بايد ناز مرا بکشد ،بايد تا ميتوانم اذيتش کنم و...

نا گهان درب خانه باز شد،ويکی را ديد که خاک انداز به دست به طرف باغچه ميآيد،نزديک شدومحتويات خاک انداز را در باغچه ودرست در پای بوته ی گل خالي کرد.آنقدر مست از باد غرور بود که حتی نمی خواست نظری به خاکروبه ها بيندازدوهمچنان در انتظار پروانه بودتا اورا  روی گلبرگهايش جای دهد.انتظار ،انتظار ، انتظار..........

حوصله اش سر آمده بود ،به فکر خاکروبه ها افتاد واز روی کبر وغرور نگاهی تحقير آميزبه خاکروبه ها انداخت وناگهان از آنچه می ديد بر خود لرزيد،نمی توانست ونمی خواست آنچه را که می بيند باور کند.در ميان خاکروبه ها آثار شمع سوخته ای بود وپروانه ای سوخته،نمی خواست قبول کند آنچه را ديده است حقيقت است و....

وباز با خودانديشيد که او می آيد وانتظارش به سر خواهد آمد.ولی افسوس پروانه سوخته بود.

دلش گرفت ومی خواست گريه کند.گويا ابرهای بهاری بهتر از هر کس ديگری می توانستند او را درک کنند،گل شروع به گريه کرد ،اما قطرات باران نگذاشت تا اشک گل ديده شود.آن روز با همه ناملايماتش بسر آمد .فردایآنروز درب خانه دوباره باز شد وپسرکی که کيف مدرسه را با خود داشت ،شاد وخندان به سمت باغچه می آمدودر فکر چيدن گل  خوشرنگ وخوشبو برای معلمشان بود.پسرک دست خود را به سوی گل دراز کرد وبدون اعتنا به خارهايش برای چيدن گل تقلا می کرد، استقامت از گل وپافشاری از پسرک و....پسرک در اين مبارزه برنده بود .

بعد از ساعتی پسرک شاخه گل را به معلم تقديم کرد

معلم خوشحال از ديدن وبوئيدن گل،وبلبل نالان در فراق گل

| +| نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
پرنده ی خیال

پلکهايم را آرام روی هم می گذارم وبرای رهايی از سياهچال زمان ،بی آنکه احساس سنگينی جسمم را داشته باشم وخستگی را بر جسمم تحميل کنم ،بی آنکه کسی را به خاطر ديدارم به زحمت اندازم واز خود برنجانمش،بی آنکه بخواهم خود را توجيه کنم ، بی آنکه ....

سوار بر طائر خيال گشته ،با نشانه هايی که از او به يادگار دارم تا رسيدن به ميعاد گاه حضور ، پرواز می کنم.از فراز شهرها،جاده ها ،آباديها،دشت ودمن می گذرم و...

دل در سينه بيقرار ی می کند ،انتظار روزها بسر آمده وانتظار لحظه ها رسيده است،

اما انتظار لحظه ها سخت تر از انتظار روزها  وهفته ها وماههاست.گويی زمان از حرکت باز ايستاده است .

...وتو از راه ميرسیمن خود را فراموش می کنم.مرا به دامنه ی ((کوه نور)) می بری

زمان گويامی خواهد عقب ماندگی خود را جبران کند.ثانيه ها ،دقيقه ها وسا عات شروع به رقابت می کنند .ومن ،از جسم خاکی برايت شکوه می کنم وتو گويا می دانی در آينده نزديک، هجران اتفاق خواهد افتاد،فقط يک بيت شعر برايم می نويسی.

وتو می دانستی که اين نوشته يادگاری است  برای هميشه در دفتر چه  يادداشتم وانِس و ورد تنهائيم

وناگاه باران اشک  از اوج آسمان  خيال،مرا متوجه خود می کند .

وباز سياهچال زمان ودست نوشته ای که يک بيت شعر بيشتر ندارد.

روزها گر رفت گو رو باک                 تو بمان ای آنکه چون تو پاک نيست

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
رفتن تا رفتن
گفتم می روی؟

گفت آری

گفتم برخواهی گشت؟

فقط خندید

گفتم من هم بیایم؟

گفت:جایی که من می روم جای دونفر است نه سه نفر.

 بغض در گلویم می فشرد،اشک در چشمانم حلقه زد،

رویم را برگرداندم.

گفت می روی؟

گفتم آری

گفت بر خواهی گشت؟

گفتم راهی که من می روم برگشت ندارد.

گفت من هم بیایم؟

گفتم جایی که من می روم جای یک نفر است نه دونفر.

او رفت ، من هم می روم

ولی می دانم  روزی او باز خواهد گشت

وگلهای مزارم را با اشکهای چشمانش آبیاری خواهد کرد

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
( پايان جهان )

دو روز مانده به پايان جهان ،تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است . تقويمش پر شده بود  و دو روز خط نخورده باقی مانده بود .پريشان شد وآشفته وعصبانی.نزد خدا رفت  تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد .داد زد وبد وبيراه گفت ، خدا  سکوت کرد.آسمان وزمين را به هم ريخت  ،خدا سکوت کرد  . جيغ زد وجاروجنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد . به پر وبال فرشته وانسان پيچيد،خدا سکوت کرد.کفر کفت وسجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد . دلش  گرفت  و گريست  وبه سجاده افتاد  ،   خدا سکوتش را شکست وگفت:

عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت.تمام روز را به بد وبيراه وجارو جنجال از دست دادیوتنها يک روز ديگر باقيست.بيا لا اقل اين يک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت:اما يک روز ....با يک روز چکار می توان کرد؟.و...خدا گفت:آنکس که لذت يکروز زيستن را تجربه کند،گوئی که هزار سال زيسته است وآنکه امروزش را در نمی يابد،هزار سال هم به کارش نمی آيد.وآنگاه سهم يکروز زندگی را در دستانش ريخت وگفت :حالا بو وزندگی کن

او مات ومبهوت به زندگی نگاه کردکه در گودی دستانش می درخشيد.اما مي ترسيدحرکت کند،می ترسيد راه برود،می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد.قدری ايستاد.....بعد با خودش گفت:وقتی فردائی ندارم نگهداشتن اين زندگی چه فايده ای دارد؟بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.آنوقت شروع به دويدن کرد.زندگی را به سرو رويش پاشيد،زندگی را نوشيد وزندگی را بوئيدوچنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود،می تواند بال بزند ،می تواند پا روی خورشيد بگذارد،می تواند...او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمينی را مالک نشد ،مقامی را بدست نياورد

اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد.روی چمن خوابيد.کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بلند کرد وابرها را ديدوبه آنهائی که نمی شناختش سلام کردوبرای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .او همان يک روز آشتی کرد وخنديدوسبک شد،لذت برد وسرشار شد وبخشيد،عاشق شد وعبور کردوتمام شد .او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم او نوشتند،امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زيسته بود.

 

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 
تو رفتی

                                                                             

 

 

 تو  رفتی ،کناره های آسمان از رفتن تو خونین شده بود،

بعد از رفتن تو،آسمان را ابرهای تیره فرا گرفت،ابرها مثل من گریستند.ابرها آب به دنبالت ریختند،همانند من.

تو رفتی. اما خبر از شهر من وآسمان من نداشتی.

سرتاسر قلبت را احساست را عزم رفتن تسخیر کرده بود.       

 رفتن وباز نگشتن،مگر با کوله بار پیروزی.

رفتن وعشق را یافتن وآنرا پذیرفتن.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 توسط علی  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved